ترلانترلان، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

ترلان ملك جاني

یه اتفاق بد!

مامانم همیشه میگه هر بچه ای یه فرشته نگهبان داره ، مگه میشه این ووروجکهای شیطون سالم بزرگ شن . این اتفاق هم که برا من افتاد یه مصداق از همین موضوعه... روز 5شنبه ٢٠مردادخونه مامان نوشینم بودیم ، من عاشق اتاق و لوازم های مرتب چیده شده مامانی هستم ، خیلی آدمو وسوسه میکنه ... منم رو زمین نشست بودم  داشتم با یه لباس که یه چوب رختی هم داشت باز ی میکردم . مامانم هم داشت برام غذا گرم می کرد که ناهار بخورم که یه دفعه جیغم رفت به آسمون ... دیگه هیچوقت دلم  نمی خواد اون صحنه رو حتی به یاد بیارم ... چوب رختی رفته بود تو چشم دخمل یکی یه دونم ... همش چشمش می رفت .. نمیدونم با چه حالی با بابایی که اونم حال خوشی نداشت دویدیم بیمارستان ...
1 شهريور 1390

یه اتفاق بد!

مامانم همیشه میگه هر بچه ای یه فرشته نگهبان داره ، مگه میشه این ووروجکهای شیطون سالم بزرگ شن . این اتفاق هم که برا من افتاد یه مصداق از همین موضوعه... روز 5شنبه ٢٠مردادخونه مامان نوشینم بودیم ، من عاشق اتاق و لوازم های مرتب چیده شده مامانی هستم ، خیلی آدمو وسوسه میکنه ... منم رو زمین نشست بودم داشتم با یه لباس که یه چوب رختی هم داشت باز ی میکردم . مامانم هم داشت برام غذا گرم می کرد که ناهار بخورم که یه دفعه جیغم رفت به آسمون ... دیگه هیچوقت دلم نمی خواد اون صحنه رو حتی به یاد بیارم ... چوب رختی رفته بود تو چشم دخمل یکی یه دونم ... همش چشمش می رفت .. نمیدونم با چه حالی با بابایی که اونم حال خوشی نداشت دویدیم بیمارستان لبافی نژاد...
1 شهريور 1390

یه اتفاق بد!

مامانم همیشه میگه هر بچه ای یه فرشته نگهبان داره ، مگه میشه این ووروجکهای شیطون سالم بزرگ شن . این اتفاق هم که برا من افتاد یه مصداق از همین موضوعه... روز 5شنبه ٢٠مردادخونه مامان نوشینم بودیم ، من عاشق اتاق و لوازم های مرتب چیده شده مامانی هستم ، خیلی آدمو وسوسه میکنه ... منم رو زمین نشست بودم داشتم با یه لباس که یه چوب رختی هم داشت باز ی میکردم . مامانم هم داشت برام غذا گرم می کرد که ناهار بخورم که یه دفعه جیغم رفت به آسمون ... دیگه هیچوقت دلم نمی خواد اون صحنه رو حتی به یاد بیارم ... چوب رختی رفته بود تو چشم دخمل یکی یه دونم ... همش چشمش می رفت .. نمیدونم با چه حالی با بابایی که اونم حال خوشی نداشت دویدیم بیمارستان لبافی نژاد...
1 شهريور 1390

عاشقانه برای ترلان

همیشه برات دعا میکنم که سلامت و دلخوش ، آرامش داشته باشی ... نمی خوام دعا کنم حتماً دکتر شی .. حتماً مهندس شی ... حتماً معروف شی ... از خدا می خوام که موفق باشی و از اون چیزی که هستی لذت ببری .. ترلانکم !‌ آرامش به جیب پر پول نیست ،‌به دک و پز الکی نیست ،‌به ظاهر خوش و خرم نیست ... دخترم خوشبختی تو دل آدمهاست ... آرامش تو قلب انسانهاست .. روزی هزار بار از خدا می خوام که دختری با اعتماد به نفس ،‌با یه دل قرص و محکم ،‌سلامت و خوشبخت باشی... خدا خیلی مهربونه .. باید ایمان داشته باشی و از ته دلت دعا کنی ... می گن دعای مامانا برای بچه هاشون می گیره،‌ پس همیشه دعا می کنم که یه همراه مثل بابا محمدت درکنارت بذاره ...
17 مرداد 1390

عاشقانه برای ترلان

همیشه برات دعا میکنم که سلامت و دلخوش، آرامش داشته باشی ... نمی خوام دعا کنم حتماً دکتر شی .. حتماً مهندس شی ... حتماً معروف شی ... از خدا می خوام که موفق باشی و از اون چیزی که هستی لذت ببری .. ترلانکم !‌ آرامش به جیب پر پول نیست ،‌به دک و پز الکی نیست ،‌به ظاهر خوش و خرم نیست ... دخترم خوشبختی تو دل آدمهاست ... آرامش تو قلب انسانهاست .. روزی هزار بار از خدا می خوام که دختری با اعتماد به نفس ،‌با یه دل قرص و محکم ،‌سلامت و خوشبخت باشی... خدا خیلی مهربونه .. باید ایمان داشته باشی و از ته دلت دعا کنی ... می گن دعای مامانا برای بچه هاشون می گیره،‌ پس همیشه دعا می کنم که یه همراه مثل بابا محمدت درکنارت بذاره تا طعم...
17 مرداد 1390

عاشقانه برای ترلان

همیشه برات دعا میکنم که سلامت و دلخوش، آرامش داشته باشی ... نمی خوام دعا کنم حتماً دکتر شی .. حتماً مهندس شی ... حتماً معروف شی ... از خدا می خوام که موفق باشی و از اون چیزی که هستی لذت ببری .. ترلانکم !‌ آرامش به جیب پر پول نیست ،‌به دک و پز الکی نیست ،‌به ظاهر خوش و خرم نیست ... دخترم خوشبختی تو دل آدمهاست ... آرامش تو قلب انسانهاست .. روزی هزار بار از خدا می خوام که دختری با اعتماد به نفس ،‌با یه دل قرص و محکم ،‌سلامت و خوشبخت باشی... خدا خیلی مهربونه .. باید ایمان داشته باشی و از ته دلت دعا کنی ... می گن دعای مامانا برای بچه هاشون می گیره،‌ پس همیشه دعا می کنم که یه همراه مثل بابا محمدت درکنارت بذاره تا طعم...
17 مرداد 1390

ماه رمضان هم آمد

دومین ماه رمضون زندگیم شروع شد... یه موضوع خوب برای به هم زدن داره که اونم سفره افطاره مخصوصاً مخصوصاً خونه مامان ناهیدم ... چونکه رو زمین سفره میاندازن و از اول تا آخر من اون وسطم   مثل دیشب که ما اونجا بودیم و من حسابی جولون دادم ... دارم فکر می کنم می بینم که مثل اینکه از بابااکبر حساب می برم .. البته اون خیلی مهربونه ولی یه بار یه کس دیگه منو ترسوند من فکر کردم بابا اکبر بوده ... البته مامانم می گه خیلی خوبه بچه  از یکی حساب ببره ... سر سفره دیشب نابسمو (‌نافمو )‌ به همه نشون می دادم ... که غش کردن برام .... تازه نگفته بودم که من عاشق نماز خوندنم ... مامانم همیشه تا صدای اذان می آد منو صدا می کنه تا ب...
16 مرداد 1390

ماه رمضان هم آمد

دومین ماه رمضون زندگیم شروع شد... یه موضوع خوب برای به هم زدن داره که اونم سفره افطاره مخصوصاً مخصوصاً خونه مامان ناهیدم ... چونکه رو زمین سفره میاندازن و از اول تا آخر من اون وسطم مثل دیشب که ما اونجا بودیم و من حسابی جولون دادم ... دارم فکر می کنم می بینم که مثل اینکه از بابااکبر حساب می برم .. البته اون خیلی مهربونه ولی یه باریه کس دیگه منو ترسوند من فکر کردمبابا اکبر بوده ... البته مامانم می گه خیلی خوبه بچه از یکی حساب ببره ... سر سفره دیشب نابسمو (‌نافمو )‌ به همه نشون می دادم ... که غش کردن برام .... تازه نگفته بودم که من عاشق نماز خوندنم ... مامانم همیشه تا صدای اذان می آد منو صدا می کنه تا با هم گوش کنیم .. با عزی...
16 مرداد 1390

ماه رمضان هم آمد

دومین ماه رمضون زندگیم شروع شد... یه موضوع خوب برای به هم زدن داره که اونم سفره افطاره مخصوصاً مخصوصاً خونه مامان ناهیدم ... چونکه رو زمین سفره میاندازن و از اول تا آخر من اون وسطم مثل دیشب که ما اونجا بودیم و من حسابی جولون دادم ... دارم فکر می کنم می بینم که مثل اینکه از بابااکبر حساب می برم .. البته اون خیلی مهربونه ولی یه باریه کس دیگه منو ترسوند من فکر کردمبابا اکبر بوده ... البته مامانم می گه خیلی خوبه بچه از یکی حساب ببره ... سر سفره دیشب نابسمو (‌نافمو )‌ به همه نشون می دادم ... که غش کردن برام .... تازه نگفته بودم که من عاشق نماز خوندنم ... مامانم همیشه تا صدای اذان می آد منو صدا می کنه تا با هم گوش کنیم .. با عزی...
16 مرداد 1390