یه اتفاق بد!
مامانم همیشه میگه هر بچه ای یه فرشته نگهبان داره ، مگه میشه این ووروجکهای شیطون سالم بزرگ شن . این اتفاق هم که برا من افتاد یه مصداق از همین موضوعه... روز 5شنبه ٢٠مردادخونه مامان نوشینم بودیم ، من عاشق اتاق و لوازم های مرتب چیده شده مامانی هستم ، خیلی آدمو وسوسه میکنه ... منم رو زمین نشست بودم داشتم با یه لباس که یه چوب رختی هم داشت باز ی میکردم . مامانم هم داشت برام غذا گرم می کرد که ناهار بخورم که یه دفعه جیغم رفت به آسمون ... دیگه هیچوقت دلم نمی خواد اون صحنه رو حتی به یاد بیارم ... چوب رختی رفته بود تو چشم دخمل یکی یه دونم ... همش چشمش می رفت .. نمیدونم با چه حالی با بابایی که اونم حال خوشی نداشت دویدیم بیمارستان ...
نویسنده :
مامان مريم
12:45


