چندتا خاطره کوچولو کوچولو
دیروز تو ماشین بودیم ، ترلان خانم استثنائاً جلو نشسته بود .. هی به دنده دست می زد. دعواش کردم .برگشته با اخم بسیار بهم می گه ماشین ترلانه ! بخوام کارک (پارک ) کنم! اینقدر خندم گرفت که اصلاً نتونستم جوابی بدم ... این حس مالکیت چیه واقعاً !؟ از همین سن شروع می شه وتا آخر عمر آدم رو به هر تلاشی وامی داره ...

جمعه رفتیم باشگاه انقلاب حسابی راه رفتیم .. خیلی سرد بود ولی دخترم مثل یه خانم نشسته بود توکالسکش و زیر چشمی درحالیکه چترش هم دستش بود ، اطراف رو نگاه می کرد .البته اولش، بعد از ناهار دیگه نشست و بدتر اینکه خودش میخواست هلش بده که نهایتاً منجر به یک کیلومتر جیغ در بغل بابامحمد و ترک صحنه بود...

از جلوی تبلیغ چیپس رد شدیم ،بهم گفت از اون گاگاها برامبخر! خدایا میفهمه که این تبلیغه برای خریده !تازه بعد از چند روز که باباش خریده براش میگه مامان از اون گاگاهاست.... ننه نننهننهنهن نننه..............
دیروز داشت تو برنامه عمو قناد (جمعه به جمعه -خونه به خونه ) برف می بارید ... دخترم خیلی این برنامه رو دوست داره و طرفدار پرو پاقرص این برنامه اس ... یهو دیدم دوید تو اتاقش چترش رو آورد داد به من می گه : آمبلا (چتر) باز کن...خیس می شم... بعد با چتر به سر رفته برنامشو نگاه می کنه....
وااااااااااای ننه ......... از خنده مرده بودم ... چقدر بچه ها زود باورند ... ما آدم بزرگا کاشکی یکم از بجه هامون یاد بگیریم و اینقدر بیخودی بهونه نگیریم ..
تازگیها همه کاراشو خودش می خواد انجام بده .. هی میگه خودم خودم ... وقتی بهش غذا می دم ، هی میگه ، مامان خودم بدم ( خودم می خورم)..


چندتا خاطره کوچولو کوچولو 

