ترلانترلان، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

ترلان ملك جاني

یلدا مبارک

مامانم می گه شب یلدا یعنی تولد بابایی.. چهارشنبه بود ، اینم یعنی اینکه عزیز نمی آد و من خونه مامان نوشین بودم تا مامانم از سر کار بیاد اینجا. البته بگذریم ازاینکه خانم رفت آرایشگاه و ٨ آمد! ولی خوب خیالش راحت بود که من با کیانا جون سرم گرمه ... مامان نوشین همه چیزو حاضر کرده بود ، خاله و صدف هم آمده بودن... مامان وبابا برا من و کیانا توتک خریدن چون مامانم خیلی معتقده که واسه هر مناسب یه چیز کوچولو بخره ... بعد از شام هم دایی اسیل ( اسی) و خاله سودی و کامی آمدن ... با بساط کیک تولد و از این چیزا .... دوست داشتم یلدارو... مزه انار و طعم هندوانه داشت ... شبیه کادو گرفتن و دور هم جمع شدن بود .. حسابی خوش گذشت و شب هم برگشتیم خونمو...
18 دی 1390

یلدا مبارک

مامانم می گه شب یلدا یعنی تولد بابایی.. چهارشنبه بود ، اینم یعنی اینکه عزیز نمی آد و من خونه مامان نوشین بودم تا مامانم از سر کار بیاد اینجا. البته بگذریم ازاینکه خانم رفت آرایشگاه و ٨ آمد! ولی خوب خیالش راحت بود که من با کیانا جون سرم گرمه ... مامان نوشین همه چیزو حاضر کرده بود ، خاله و صدف هم آمده بودن... مامان وبابا برا من و کیانا توتک خریدن چون مامانم خیلی معتقده که واسه هر مناسب یه چیز کوچولو بخره ... بعد از شام هم دایی اسیل ( اسی) و خاله سودی و کامی آمدن ... با بساط کیک تولد و از این چیزا .... دوست داشتم یلدارو... مزه انار و طعم هندوانه داشت ... شبیه کادو گرفتن و دور هم جمع شدن بود .. حسابی خوش گذشت و شب هم برگشتیم خونمو...
18 دی 1390

سالگرد عروسی مامان و بابا

من ترلان ملک جانی از همین جا (وبلاگم ) سالگرد ازدواج مامان و بابا جونمو تبریک می گم !!! ترلانم ، انگار همین دیروز بود که منتظر ٢٨ آذر بودیم که روز عروسیمون بود . خونمونو خیلی تند تند چیدیم چون اول تاریخ عروسی معین شده بود بعد خونه خریدیم !  با بابا رفتیم تو جاده ... کباب خوردیم (‌چقدر سرخوش بودیم ،‌اگه مریض می شدیم چی ) بعدشم رفتیم خونه ما ... با مهناز و مرجان و مامان و بابا و علی و بچه ها چقدر شلوغ کردیم و دنبال نقشه بستن پشت لباس عروس بودیم ! بابا هم ساعت ٩ رفت پیش دوستاش ، باشگاه فوتبال . ولی نذاشته بودن بازی کنه ، که نکنه دست و پاش بشکنه... صبح هم ساعت ٧ صبح بابایی من و لباس عروسو برد آرایشگاه . بیچاره ب...
28 آذر 1390

سالگرد عروسی مامان و بابا

من ترلان ملک جانی از همین جا (وبلاگم ) سالگرد ازدواج مامان و بابا جونمو تبریک می گم !!! ترلانم ، انگار همین دیروز بود که منتظر ٢٨ آذر بودیم که روز عروسیمون بود . خونمونو خیلی تند تندچیدیم چون اول تاریخ عروسی معین شده بود بعد خونه خریدیم !با بابا رفتیم تو جاده ... کباب خوردیم (‌چقدر سرخوش بودیم ،‌اگه مریض می شدیم چی ) بعدشم رفتیم خونه ما ... با مهناز و مرجان و مامان و بابا و علی و بچه ها چقدر شلوغ کردیم و دنبال نقشه بستن پشت لباس عروس بودیم ! بابا هم ساعت ٩ رفت پیش دوستاش ، باشگاه فوتبال . ولی نذاشته بودن بازی کنه ، که نکنه دست و پاش بشکنه... صبح هم ساعت ٧ صبح بابایی من و لباس عروسو برد آرایشگاه . بیچاره بابائی گیر این لب...
28 آذر 1390

سالگرد عروسی مامان و بابا

من ترلان ملک جانی از همین جا (وبلاگم ) سالگرد ازدواج مامان و بابا جونمو تبریک می گم !!! ترلانم ، انگار همین دیروز بود که منتظر ٢٨ آذر بودیم که روز عروسیمون بود . خونمونو خیلی تند تندچیدیم چون اول تاریخ عروسی معین شده بود بعد خونه خریدیم !با بابا رفتیم تو جاده ... کباب خوردیم (‌چقدر سرخوش بودیم ،‌اگه مریض می شدیم چی ) بعدشم رفتیم خونه ما ... با مهناز و مرجان و مامان و بابا و علی و بچه ها چقدر شلوغ کردیم و دنبال نقشه بستن پشت لباس عروس بودیم ! بابا هم ساعت ٩ رفت پیش دوستاش ، باشگاه فوتبال . ولی نذاشته بودن بازی کنه ، که نکنه دست و پاش بشکنه... صبح هم ساعت ٧ صبح بابایی من و لباس عروسو برد آرایشگاه . بیچاره بابائی گیر این لب...
28 آذر 1390

محرم و عمل قلب بابائی

محرم امسال خیلی غم انگیز تر از هر سال شروع شد .. آخه دقیقاً همون روز اول محرم بابائی هم عمل قلب باز شد . خدارو صد هزار هزار مرتبه شکر که الان که سه هفته گذشته هر روز بهتر از دیروز می شه . همیشه می دونستیم که چقدر دوسش داریم ،‌چقدر برای ما زحمت کشیده ، چقدر قلبش مهربونه و چقدر هر لحظه به فکر ماست ... ولی حس روز عملش واقعاً ناگفتنی بود ... دلم می خواست قلبمو از جاش دربیارم بذارم توسینش تا همیشه سالم و سلامت برای ما بتپه ..دلم می خواست چشمامو دربیارم بذارم جای چشمای مامانی تا بفهمه که اشکها و غصه یواشکیشو فهمیدیم ... دلم می خواد تا عمر دارم هر روز دست مامان و بابامو ببوسم و آرزو کنم من و محمد هم بتونیم مامان و بابائی به هم...
27 آذر 1390

محرم و عمل قلب بابائی

محرم امسال خیلی غم انگیز تر از هر سال شروع شد .. آخه دقیقاً همون روز اول محرم بابائی هم عمل قلب باز شد . خدارو صد هزار هزار مرتبه شکر که الان که سه هفته گذشته هر روز بهتر از دیروز می شه . همیشه می دونستیم که چقدر دوسش داریم ،‌چقدر برای ما زحمت کشیده ، چقدر قلبش مهربونه و چقدر هر لحظه به فکر ماست ... ولی حس روز عملش واقعاً ناگفتنی بود ... دلم می خواست قلبمو ازجاش دربیارم بذارم توسینش تا همیشه سالم و سلامت برای ما بتپه ..دلم می خواست چشمامو دربیارم بذارم جای چشمای مامانی تا بفهمه که اشکها و غصه یواشکیشو فهمیدیم ... دلم می خواد تا عمر دارم هر روز دست مامان و بابامو ببوسم و آرزو کنم من و محمد همبتونیم مامان و بابائیبه همون خوبی واسه گل دخ...
27 آذر 1390