ترلانترلان، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

ترلان ملك جاني

چندتا خاطره کوچولو کوچولو

دیروز تو ماشین بودیم ، ترلان خانم استثنائاً جلو نشسته بود .. هی به دنده دست می زد. دعواش کردم .برگشته با اخم بسیار بهم می گه ماشین ترلانه ! بخوام کارک (پارک ) کنم! اینقدر خندم گرفت که اصلاً نتونستم جوابی بدم ... این حس مالکیت چیه واقعاً !؟ از همین سن شروع می شه وتا آخر عمر آدم رو به هر تلاشی وامی داره ...          جمعه رفتیم باشگاه انقلاب حسابی راه رفتیم .. خیلی سرد بود ولی دخترم مثل یه خانم نشسته بود توکالسکش و زیر چشمی درحالیکه چترش هم دستش بود ، اطراف رو نگاه می کرد .البته اولش، بعد از ناهار دیگه نشست و بدتر اینکه خودش میخواست هلش بده که نهایتاً منجر به یک کیلومتر جیغ در بغل بابامحمد  و...
6 آذر 1390

چندتا خاطره کوچولو کوچولو

دیروز تو ماشین بودیم ، ترلان خانم استثنائاً جلو نشسته بود .. هی به دنده دست می زد. دعواش کردم .برگشته با اخم بسیار بهم می گه ماشین ترلانه ! بخوام کارک (پارک ) کنم! اینقدر خندم گرفت که اصلاً نتونستم جوابی بدم ... این حس مالکیت چیه واقعاً !؟ از همین سن شروع می شه وتا آخر عمر آدم رو به هر تلاشی وامی داره ... جمعه رفتیم باشگاه انقلاب حسابی راه رفتیم .. خیلی سرد بود ولی دخترم مثل یه خانم نشسته بود توکالسکش و زیر چشمی درحالیکه چترش هم دستش بود ، اطراف رو نگاه می کرد .البته اولش، بعد از ناهار دیگه نشست و بدتر اینکه خودش میخواست هلش بده که نهایتاً منجر به یک کیلومتر جیغ در بغل بابامحمد و ترک صحنه بود... از جلوی تبلیغ چی...
6 آذر 1390

چندتا خاطره کوچولو کوچولو

دیروز تو ماشین بودیم ، ترلان خانم استثنائاً جلو نشسته بود .. هی به دنده دست می زد. دعواش کردم .برگشته با اخم بسیار بهم می گه ماشین ترلانه ! بخوام کارک (پارک ) کنم! اینقدر خندم گرفت که اصلاً نتونستم جوابی بدم ... این حس مالکیت چیه واقعاً !؟ از همین سن شروع می شه وتا آخر عمر آدم رو به هر تلاشی وامی داره ... جمعه رفتیم باشگاه انقلاب حسابی راه رفتیم .. خیلی سرد بود ولی دخترم مثل یه خانم نشسته بود توکالسکش و زیر چشمی درحالیکه چترش هم دستش بود ، اطراف رو نگاه می کرد .البته اولش، بعد از ناهار دیگه نشست و بدتر اینکه خودش میخواست هلش بده که نهایتاً منجر به یک کیلومتر جیغ در بغل بابامحمد و ترک صحنه بود... از جلوی تبلیغ چی...
6 آذر 1390

عروسی ... لای لای لای ...

اولین بارم بود که می رفتم عروسی و می فهمیدم ... اولین بار که عروسی رفتم در ٣ ماهگی بود که عروسی دخترخاله مامانم بود تو آمریکا. اینقدر ذوق کردم که نگو ، از صبح به مامانم می گفتم : مامان بیریم ؟ اینجام موقعی بود که تازه رسیدیم ... بعدشم که رفتیم سر عقد اینقدر گفتم مامان بخوام که مامانم مجبور شد منو از پشت صندلی عروس و داماد بغل کنه بیاد اینورتر وایسته ...    با دوستام رفتم اون بالا پائین هم نمی امدم...   تو عروسی هم همش میخواستم برم بالای سکوی عروس داماد و احیاناً سه طبقه کیک و بندازم پائین . به من که با بچه های دیگه خیلی خوش گذشت ولی حسابی مامانمو حرص دادم اینم سر سفره بود که در کمال خونسردی می ...
23 آبان 1390

عروسی ... لای لای لای ...

اولین بارم بود که می رفتم عروسی و می فهمیدم ... اولین بار که عروسی رفتم در ٣ ماهگی بود که عروسی دخترخاله مامانم بود تو آمریکا. اینقدر ذوق کردم که نگو ، از صبح به مامانم می گفتم : مامان بیریم ؟ اینجام موقعی بود که تازه رسیدیم ... بعدشم که رفتیم سر عقد اینقدر گفتم مامان بخوام که مامانم مجبور شد منو از پشت صندلی عروس و داماد بغل کنه بیاد اینورتر وایسته ... با دوستام رفتم اون بالا پائین هم نمی امدم... تو عروسی هم همش میخواستم برم بالای سکوی عروس داماد و احیاناً سه طبقه کیک و بندازم پائین . به من که با بچه های دیگه خیلی خوش گذشت ولی حسابی مامانمو حرص دادم اینم سر سفره بود که در کمال خونسردی می خواستم گلها...
23 آبان 1390

عروسی ... لای لای لای ...

اولین بارم بود که می رفتم عروسی و می فهمیدم ... اولین بار که عروسی رفتم در ٣ ماهگی بود که عروسی دخترخاله مامانم بود تو آمریکا. اینقدر ذوق کردم که نگو ، از صبح به مامانم می گفتم : مامان بیریم ؟ اینجام موقعی بود که تازه رسیدیم ... بعدشم که رفتیم سر عقد اینقدر گفتم مامان بخوام که مامانم مجبور شد منو از پشت صندلی عروس و داماد بغل کنه بیاد اینورتر وایسته ... با دوستام رفتم اون بالا پائین هم نمی امدم... تو عروسی هم همش میخواستم برم بالای سکوی عروس داماد و احیاناً سه طبقه کیک و بندازم پائین . به من که با بچه های دیگه خیلی خوش گذشت ولی حسابی مامانمو حرص دادم اینم سر سفره بود که در کمال خونسردی می خواستم گلها...
23 آبان 1390

شیرین زبانیهای شنطونک ...

ترلانکم خیلی قشنگ همه چیزو می فهمه و درک می کنه خیلی بیشتر از اون چیزی که ما آدم بزرگا فکرشو می کنیم . خیلی دلم می خواد تمام جملاتشو که داره سعی می کنه بهم بفهمونه با همون صدای تخس و قشنگش ضبط کنم ... روزا پای تلفن وقتی با من که سرکارم حرف میزنه برام تعریف می کنه که : مامان نناشی کیشیدم ، آمبولانس بووده ، میگهه بییی بووو ، برام گاگا بخر، تخم اوغ بخر، دمائی بخر ... میگم : چه خبر ؟ میگه : سلامتیه ... وقتی میرم خونه میآد جلو در هی سعی در جلب توجه و شیرین کاری و تعریف داره : بیبین ، ماچین دارم، مال منه ، مال ترلانه ، عزیز  خداپظ (یعنی شما دیگه برو مامانم آمده خونه ) عصرونه میخوره میگه : مامان کبثیت کدم ( کثیف کردم )...
10 آبان 1390