ترلانترلان، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

ترلان ملك جاني

nakon dottor!

روز دوشنبه ١١ مهر من و ترلان خانم رفتیم دکتر واکسن ٢٠ ماهگی بزنیم .... یک الم شنگه ای پیش دکتر به پا کرد که دیدنی بود ... مامان خنگش هم بادی پوشونده بود بهش تا خواستم بازش کنم سه ساعت طول داد و جیغ کشید : هی می گفت : بیریم ( بریم ) بعد که آقای دکتر واکسن زد ( هم mmrو هم واکسن انفولانزا ) می گفت : نککککن دتر ، نکککن...... هم خندم گرفته بود هم گریه ..... خوبیش این بود که گفتن این واکسن تب نداره و آمدیم بیرون و رفتیم پیش نهین و صدت ( خاله شهین و صدف خانم ) ....
13 مهر 1390

پارک

یه چیزایی هست که با نوشتن ثبت نمی شه ... حتماً باید فیلم برداری شه یا یه جورائی تو ذهن آدم ثبت بشه ... چون دیگه اون چیزا و اون کارا هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن و آدم خیلی وقت نداره تا ازشون لذت کافی رو ببره ... من دارم سعی میکنم از لحظه لحظه وجود دخترم بیشترین استفاده ممکن رو بکنم ، البته بابا محمد جون کمتر وقت این کارو داره ... تازه بازم می بینم که خیلی زود بزرگ شدی و الان دیگه حرفهای شیرین می زنی ... این جمعه ٨/٧/٩٠  خیلی بهمون خوش گذشت .. بابا جون نبود و ما می خواستیم یه جوری روزمون پر کنیم .. اول رفتیم نی نی سالن که نیمکت اتاق دخترمو سفارش بدیم که نبودن ... اصلاً همون طرز نشستنت تو ماشین خودش خاطره انگیزه ... ترلان خانم اینقدر صن...
10 مهر 1390

پارک

یه چیزایی هست که با نوشتن ثبت نمی شه ... حتماً باید فیلم برداری شه یا یه جورائی تو ذهن آدم ثبت بشه ... چون دیگه اون چیزا و اون کارا هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن و آدم خیلی وقت نداره تا ازشون لذت کافی رو ببره ... من دارم سعی میکنم از لحظه لحظه وجود دخترم بیشترین استفاده ممکن رو بکنم ، البته بابا محمد جون کمتر وقت این کارو داره ... تازه بازم می بینم که خیلی زود بزرگ شدی و الان دیگه حرفهای شیرین می زنی ... این جمعه ٨/٧/٩٠ خیلی بهمون خوش گذشت .. بابا جون نبود و ما می خواستیم یه جوری روزمون پر کنیم .. اول رفتیم نی نی سالن که نیمکت اتاق دخترمو سفارش بدیم که نبودن ... اصلاً همون طرز نشستنت تو ماشین خودش خاطره انگیزه ... ترلان خانم اینقدر صندلیشو...
10 مهر 1390

پارک

یه چیزایی هست که با نوشتن ثبت نمی شه ... حتماً باید فیلم برداری شه یا یه جورائی تو ذهن آدم ثبت بشه ... چون دیگه اون چیزا و اون کارا هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن و آدم خیلی وقت نداره تا ازشون لذت کافی رو ببره ... من دارم سعی میکنم از لحظه لحظه وجود دخترم بیشترین استفاده ممکن رو بکنم ، البته بابا محمد جون کمتر وقت این کارو داره ... تازه بازم می بینم که خیلی زود بزرگ شدی و الان دیگه حرفهای شیرین می زنی ... این جمعه ٨/٧/٩٠ خیلی بهمون خوش گذشت .. بابا جون نبود و ما می خواستیم یه جوری روزمون پر کنیم .. اول رفتیم نی نی سالن که نیمکت اتاق دخترمو سفارش بدیم که نبودن ... اصلاً همون طرز نشستنت تو ماشین خودش خاطره انگیزه ... ترلان خانم اینقدر صندلیشو...
10 مهر 1390

دلتنگی مامانی

ترلان گلم ،‌مامانی وقتی می آد سرکار خیلی دلش واست تنگ می شه ... اندازه یه دنیا .... امروز هم از اون روزاست .... خیلی دلم واست تنگ شده نفسم ... مخصوصاً اینکه دیگه اینقدر قشنگ حرف می زنی و جواب می دی... تازه سئوالهای زیر هم اینجوری جواب می دی: مامان نوشین می گه : عزیززززززززم بابا جون می گه : نننه ننه ننه ننننهننه مامان مریم می گه : ‌نفستم (‌نفسم) مامان ناهید می گه :‌اندک (قندک ) عزیز می گه :‌ گگگگگگگگگگگلم   ...
30 شهريور 1390

دلتنگی مامانی

ترلان گلم ،‌مامانی وقتی می آد سرکار خیلی دلش واست تنگ می شه ... اندازه یه دنیا .... امروز هم از اون روزاست .... خیلی دلم واست تنگ شده نفسم ... مخصوصاً اینکه دیگه اینقدر قشنگ حرف می زنی و جواب می دی... تازه سئوالهای زیر هم اینجوری جواب می دی: مامان نوشین می گه : عزیززززززززم بابا جون می گه : نننه ننه ننه ننننهننه مامان مریم می گه : ‌نفستم (‌نفسم) مامان ناهید می گه :‌اندک (قندک ) عزیز می گه :‌ گگگگگگگگگگگلم ...
30 شهريور 1390

دلتنگی مامانی

ترلان گلم ،‌مامانی وقتی می آد سرکار خیلی دلش واست تنگ می شه ... اندازه یه دنیا .... امروز هم از اون روزاست .... خیلی دلم واست تنگ شده نفسم ... مخصوصاً اینکه دیگه اینقدر قشنگ حرف می زنی و جواب می دی... تازه سئوالهای زیر هم اینجوری جواب می دی: مامان نوشین می گه : عزیززززززززم بابا جون می گه : نننه ننه ننه ننننهننه مامان مریم می گه : ‌نفستم (‌نفسم) مامان ناهید می گه :‌اندک (قندک ) عزیز می گه :‌ گگگگگگگگگگگلم ...
30 شهريور 1390